سلام پسر کوچولوی مامانی
واااااای نمیدونی مامانی که چقدر نوشتم شاید بیشتر از یه ساعته که دارم برات مینویسم اما نی نی وبلاگ هنگ کرد موقعی که داشتم عکسهاتو آپلود میکردم و همه نوشته هام پاک شد
داشتم میگفتم مامانی چقدر زود گذشت و نی نی کوچولوی من چه زود بزرگ شد،چقد دلم میخواد زمان برگرده و یا همینجا بمونه تا بتونم خیلی بیشتر باهات عشق کنم ... غرق در بوسه کنمت و آنچنان از ته دل باهم بخندیم تا صدای خندمون تموم خونه رو پر کنه ... چه لحظه های شیرینی گذشت و چه لحظه های شیرین تری رو دارم تجربه میکنم ... یاد روزایی که لحظه شماری میکردم تا مامان صدام کنی بخیر... یاد لحظه هایی که تمام سعیمو میکردم تا بتونی پاهاتو محکم بزاری زمین و اولین گام هاتو برداری بخیر... یاد موقعی که منتظر بودم تا بتونی بشینی و غذاتو بخوری بخیر
چه زود بزرگ شدی مامان .... چقدر زود گذشت و چه لحظه های نابی رو به خاطر وجود تو تجربه کردم پسرم
از اینکه در کنارمی خدا رو شکر میکنم و ازش میخوام که حافظت باشه
چه لحظه های سختی بود لحظه ای در انتظار اومدن تو و چقدر لذت بخشه درکنار تو بودن
دنیا و عشق منو بابایی هستی و زندگی مون با تو مع
برچسب:
نویسنده: هستی پورحسین
تاريخ: يکشنبه
14 آذر
1395 ساعت: 0:39